یـــــاد م باشد…

7 02 2010

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها دل مــا، دل نیست
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب
دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان درسِ پـاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست …
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام …
نه برای تکراراشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی
قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش
عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت
یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم
یادم باشد زمان بهترین استاد است
یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم
یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود
یادم باشد قلب کسی را نشکنم
یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد
یادم باشد…

اینم دکلمه کوتاهی از این شعر با صدای پ رویز پرس تویی


امروز عصر رفتیم می د و لی و این چشم بادومی ها به مناسبت سال نوشون برنامه اکرو با ت داشتن، وای خدا انگار اینا استخون نداره بدنشون، خیلی نرم و قشنگ برنامه اجرا میکنن، اولش یه گروه چند نفره اومدن و کلی هنرنمایی کردن وبعدیه پسری اومد که روی یه چهار پایه و  صندلی که روی هم قرار داده بود بالانس میزد…من که قلبم اومده بود تو دهنم و تموم تنم میلرزیداسترس
تصور کنین روی یه چهارپایه 4 تا صندلی رو روی هم بچینی و بعد روی اونا سه تا نیمکت که دوتاشون فقط 2 تا از پایه ها روی بقیه قرار دارن بالانس بزنی….واله من همینجوری رو یه زمین صاف نمیتونم بالانس بزنم …جالب این بود که خیلی اروم و نرم دونه دونه صندلی هایی که دوستاش بهش میدادن رو میچید و اگه یه صندلی میلرزید زیر پایش یه تیکه کاغذ مقوایی میذاشتتعجب تا هنرنماییش تموم شه جون به لب شدم، چه تمرکز و تعادلی داشت

(شماره قرمزا صندلی و شماره آبی نیمکته) برای دیدن عکس با سایز بزرگتر روی عکس کلیک کنین





تای پو سام

1 02 2010

جمعه عصر بعد از مدتها رفتیم پا سار ما لا م خرید که دیدیم وااااااااییییییییی، ریحااان تازه دارن ما هم عین قحطی زده ها یه خروار ریحان خریدیمنیشخند…آخه اینجا  ریحان خیلی کمه، یا شاید من زیاد ندیدم

بعد از خرید هم رفتیم آلا ماندا یه چرخی زدیم و یه سری چیز میز خریدیمو برگشتیم خونه…تا دیر وقت داشتم سبزی پاک میکردمو میشستم….تموم خونه بوی ریحان تازه گرفته بود بوی ریحون خیلی دوست دارم…از اون روز یه پای ثابت صبونه وعصرونه  مون شده ریحان …زبان

شنبه 30 ژا نویه هم مراسم تای پو سام،  تو با تو  کیو بود…خیابونا وحشتناک شلوغ، با مکافات یه جا دوبل پارک کردیمو بدو رفتیم تا از این مراسم  بهره مند شیم….عینک

تا یپو سام اسم یکی از مراسم مذهبی هندوهاس این مراسم به یاد روزی که همسر بت شیوا به نام پارواتی نیزه ای به پسرش بت موروگان می ده تا از شر شیطان خلاص شه و نابودش کنه برگزار می شه. یه چیزی شبیه الم روز عاشورا دارن که بعضی از این الما با پر طاووس، تندیس و تصویر تزئیین شده. خیلی از هندو ها از هند هم برای اجرای این مراسم به ما ل زی میان تا اینجا مراسمشون رو برگزار کنن

اکثر مردا و بچه های هندو هم موهاشونو میتراشن، و به سرشون فکر میکنم حنا میزنن و اکثرشون هم لباس زرد و نارنجی تنشون میکنن نمیدونم فلسفه اش چیه

هر کسی هم یه ظرفی شبیه کوزه دهن گشاد یا یه سینی که جینگیلیش کردن، دستشونه و پیش به سوی خداوندگارشون

http://iranianmalezi.com/images/stories/nov09/0a8.jpg

این وسط مرتاضا هم بیکار نیستن و تا میتونن به تن و بدنشون سیخ و سوزن فرو میکنناسترس…فقط موندم چرا خونی نمیاد از بدنشون؟؟؟ دردشون نمیاد؟؟؟ خیلی چندش آوره و دل آدم ریش میشه وقتی میبینتشون….

یه زنه هم بود که از یه سمت صورتش و زبونش سوزن رد کرده و از طرف دیگه صورت زده بود بیرون خیلی وحشتناک بود و اطرافیانش هم براش دست میزدن و میخوندن و خانومه هم میرقصید….

اینایی که خودشونو زخم و زیلی میکردن به پاهاشون به مچ بند بسته بودن که کلی زنگوله و چینگیلی آویز بود و پا میکبوندن تا جینگیل جینگیل صدا بده…. چون ماشینو بد جایی پارک کرده بودیم،  یه ربعه یه سری عکس گرفتیمو سریع برگشتیم

وقتی سوار ماشین شدیم تموم صورتم میسوخت صورتمو جلوی کولر نگه داشته بودم تا از سوزشش کم شه….کی ال ناهارمون رو خوردیمو و وقتی برگشتیم خونه با صورتی وحشتناک روبه رو شدم….صورتم به طرز فجیعی سوخته بود، قبل از رفتنمون کلی ضدآفتاب زدمو و کلاه گذاشتم سرم تا آفتاب اذیتم نکنه اما انگار هیچ تاثیری نداشته، صورتم ملتهب و سرخ شده بود و میسوخت، یخ گذاشتم رو صورتم، دیدم یخ فایده نداره ماست گذاشتم رو صورتم، از سوزشش کم شد اما کمی میسوخت و قرمز بود دیگه به پیشنهاد همسری قرص آنتی هیستامین خوردم بلکه خوب شه، که تا آخر شب از سرخی صورتم کم شد اما هنوزم کمی میسوزه خیلی افتضاح شده پوستم و حسابی برنزه که چه عرض کنم سیاه شدم…توفیق اجباری که میگن همینه!

اینم دوتا کلیپ از مراسمشون….

پ ن:  ویدئو دارای صحنه های دل غش کن میباشدیول… من خودم هم یواشکی یعنی با چشم نیمه باز دیدم whistling

برای دیدن عکسای بیشتر میتونید برید به اینجا





درهم!

17 01 2010

این شعرو تو وب دوست خوبم مرجان عزیز خوندم خیلی از این شعر خوشم اومده بود رو این اساس همون لحظه سیوش کردم…همیشه میترسیدم که نکنه یه وقت این ور د پر س هم قاط بزنه و وبم رو حذف کنه، رو این اساس تموم پستای وبلاگمو همراه با کامنتای گرمتون پی دی افشون کردم و میکنم تا یه روزی پرینت بگیرمشون و از حالت مجازی خارج شن و بشن یه کتابچه خصوصیه خاطرات…چشمک

یه ماهی بود یک دریا، یک آسمون زیبا

یک  قایق  شکسته، یه ماهیگیر تنها

یه ماهیگیر که  دریا، دنیای باورش بود

نیاز صید ماهی، امید آخرش بود

یک ماهی که خیالش به آینه های نور بود

خیال باطل فکر شب عروسی، تو حجله بلور بود

ماهی شده بود باورش، تور اگه بندازند سرش

میشه عروس ماهی ها، شاه ماهی میشه همسرش

ماهی تا ماهیگیر و دید، با یک بغل تور سفید

از  خواب  دلتنگی  پرید،  به قصر آرزو رسید

ماهی شده بود باورش، تور اگه بندازند سرش

میشه عروس ماهیها، شاه ماهی میشه همسرش

ماهی نمیشد باورش، تور اگه بیفته سرش

نگاه    گرم   ماهیگیر،  میشه نگاه آخرش

ماهی لباش میخندید به  قحطی صداقت

به دشنه ای که خورده  تو سفره رفاقت

ماهی نفهمید چه کسی سینه خسته شو درید

کدوم لب گرسنه ای، شوری بختشو چشید

ماهی لباش میخندید به  قحطی صداقت

به دشنه ای که خورده  تو سفره رفاقت

ماهی نمیشد باورش تور اگه بندازند سرش

نگاه گرم ماهیگیر میشه نگاه آخرش

گلهای باغ باورش میشه گلهای آخرش ناراحت

****

چند وقت پیش یه جایی خوندم که خانم ها معمولا رک و صریح حرفاشون رو نمیزنن(مثلا به جای اینکه بگن همسری این لباس بهت نمیاد میگن: همسری اون پیراهن سفیده بیشتــر بهتون میاد). من هم مقاله رو برا همسری خوندم و گفتم من که اینجوری نیستم و همیشه حرفامو صریح  میگم، اینم از اون مقاله ها بودااا ساکت

تا که یه شب وقتی خواستم بخوابم همسری اومد کنارم نشست و به کاراش میرسید، منم چون نور اتاق اذیتم میکرد پتو رو کشیدم رو سرم و بعد 5 دقیقه دیدم نــه انگار همسری قصد نداره لامپو خاموش کنه گفتم: همسری دارم خفه میشم! همسری گفت خوب پتو رو از سرت بردار و منم دیدم متوجه منظورم نشد دیگه چیزی نگفتم  و همچنان سر در پتو بودم که یهو همسری خندید و گفت: اهان متوجه شدم منظورت اینه که لامپو خاموش کنم!!!

وقتی که فکر کردم دیدم راس گفتن بنده خداها که ما خانم ها مقصود حرفامون رو صریح نمیگیم، لااقل درباره خودم که به این نتیجه رسیدم … دوستای گلم شما چطور؟

احساس میکنم از خدا دورم، خیلی شایدم خــــدا…نمیدونم شاید به خاطر این خاله پری لعنتیه که دست از سرم بر نمیداره کلافه هر وقت که میاد کل سیستممو میریزه بهم