جام جهانی اسکی روی آب

9 11 2009

هفته قبل از نمایندگی دوربین خدا بیامرزمون تماس گرفتن که چون لنز دوربینتون سوخت و هزینه اش زیاده درستش نمیکنیم(پس  کجای دوربین گارانتی داره؟عصبانی)… رو این اساس جمعه عصر باتفاق حمیده جون و همسرشون رفتیم یه دوربین دیگه خریدیم و یه گشتی تو کی ال زدیم و بعد شام هم برگشتیم خونه

http://iranianmalezi.com/images/stories/1/ws3.jpg

شنبه حول و حوش 11 بود که رفتیم پوترا… دومین روز مسابقات جام جهانی اسکی روی اب بود… خیلی هیجان انگیز بود من که تا به حال مسابقات اسکی روی اب رو از نزدیک ندیده بودم…. تصور کنین بهترین های اسکی دنیا اونجا بودن… اسکی مارپیچ، پرش و شرت برد… همیشه فکر میکردم وقتی که تو پرش اسکی  میپرن دیگه نهایتش 4-5 متره اما الان متوجه شدم که نهههه حداقلش 40 متره!!!

خیلی باید بدن قوی و ورزیده ای داشت تا این ورزش رو انجام داد… وقتی که قایق با سرعت رد میشه ورزشکار در اسکی مارپیچ باید به خودش پیچ و تاب بده و ازاون نقاطی که مشخص شده بگذره و یا تو شرت برد خیلی ماهرانه در عین حال که باید تعادلش رو، رو اب اونم با یه پا حفظ کنه باید حرکات نمایشی مثل چرخش  پرش هم اجرا کنه که واقعا سخته، تو پرش هم وقتی نزدیک به سکو میشن باید سرعت بگیرن و به سمت سکو برن و تا میتونن بیشترین پرش رو داشته باشن… تجربه جالب و فوق العاده ای بود

25 نفر لیدی و 36 نفر هم مرد بودن البته روز دوم … من و همسری که نمیتونیم یه جا بیشتر از 2 ساغت بمونیم از صبح تا عصر اونجا بودیم و خیلی خوش گذشت

هوا وحشتناک افتابی و گرم بود و با وجود اینکه هم ضد افتاب زده بودم و هم کلاه گذاشتم اما حسابی سوختم …برا ناهار هم پیتزا گرفتیم و چون من عاشق غذای تندم با کلی سس فلفلی نوش جون کردم… فلفل خوردن همانا و صورتم به طرز وحشتناکی قرمز شدن و سوزش همانا…

http://www.waterskiandwakeboardworldcup.com/wp-content/uploads/2009/11/PX-Freddy-air.jpg

وقتی رسیدیم خونه کلی صورتمو شستم و کرم زدم و خلاصه کلی بلا به سر این صورت بیچاره در اوردم تا از سرخی اش کم شد…شب هم رفتیم خونه حمیده جون و قرار شد فردا با هم بریم برا مسابقه فینال

روز دوشنبه مسابقه فینال بود و برنده نهایی مشخص میشدن… حول و حوش 11 رفتیم دنبال حمیده جون و همسرشون و با هم رفتیم پوترا… برنامه شروع شده بود و اسکی مارپیچ لیدی ها بود… بر خلاف ایران که همیشه مردا اول اجرا میکنن بعد خانمها اینجا اول خانم ها و بعد مردا

1Karen Truelove

وقتی خواستیم بریم ناهار بخوریم نفر اول اسکی مارپیچ خانمها رو دیدیم که عکسی هم باهاش گرفتیم  Karen Truelove  از امریکا و 35 سالش بود که سال 2005 هم مقام اورده بود… خیلی گرم و صمیمی باهامون عکس گرفت و اصلا هم ایش و یش نکرد برخلاف ورزشکارای ایران

(یه انتقاد کوچولو: قبل از شروع دور بعدی مسابقه یه خواننده مالایی اومد و کمی استعدادش را به نمایش گذاشت…نمیدونم چرا با اینکه مهمون اینترنشنال داشتن با زبان دلنشین و شیوای مالایی اواز خوندخمیازه جز مالایی ها هم کسی به خواننده هه توجه نمیکرد با این حال دست بردار نبودن و هی در فشانی میکردن خنثی )

بعد از اسکی مارپیچ خانها نوبت به مردا رسید که Nick Parsons از امریکا و 34 ساله مقام اورد…متاسفانه اسم نفر اول اسکی شرت برد خانها رو فراموش کردم، Aliaksei Zharnosek نفر اول شرت برد مردها  29 ساله  از بلاروس بود. و نفر لول پرش اسکی خانم ها June Fladborg از دانمارک و 32 سالش بود و فکر میکنم رکوردشون هم 48 متر بود

2Freddy Krueger

نفر اول مردها هم Freddy Krueger از امریکا و 28 سالش بود که رکوردشون هم………حدس بزنید……… 69 متــــــر بود (دقیقا قیافم عین این ایکونه شده بود اون لحظه)…. من وقتی پرش نفر اول خانمها رو دیدم خیلی تعجب کردم گفتم دیگه بیشتر از ایشون کسی نمیتونه بپره اما وقتی رکورد 69 متر رو دیدم خیلی خیلی برام عجیب و جالب بود… Mark Lane  هم رکوردش خوب بود اما با یه کمی بد شانسی اورد و دو تا از پرش ها رو خراب کرد با این حال نفر سوم شد.وقتی رفتیم باهاش عکس بگیریم همسری فکر کرد Freddy Krueger نفر اول هست و بهشون گفت رکورد 69 عالی بود و….که بنده خدا میگه نه من رکوردم 63 و نفر سومم که ما هم با اینخجالت قیافه ازش خدا حافظی کردیم

بعد از اتمام مسابقه نوبت به اهدای لوح رسید… برام خیلی جالب بود که با یه صندل یا دمپایی از این مدل انگشتیا و یا Marion Mathieu از فرانسه که نفر دوم پرش شده بود با یه شلوار نخی راه راه ابی و سفید اومده بود ….

وقتی جوایز رو دادن رفتیم و باهاشون عکس انداختیم… خیلی ادمای گرم و صمیمی بودن… هرچه قدر هم باهاشون عکس میگرفتی و از سر و کولشون بالا میرفتی بازم یه لبخندی رو لبشون بود و اشوه کرشمه نمی اومدن…

مراسم عکس گیرون که تموم شده بود و ورزشکارا هم داشتن میرفتن هتل… با این حال بازم دلم میخواست بمونم و تموم نشه … خیلی هیجان انگیز و دیدنی بود من بس که بلند حرف زدم و جیغ کشیدم ته گلو درد گرفت اخه تو خونه همش اروم صحبت میمنیم یه وقت که همچین شرایطی پیش میاد گلو درد میگیرم

عکسای فینال رو میتونید از اینجا ببینین

عکسای روز دوم رو هم از اینجا

پی نوشت: نفر اول شرت برد خانمها همMarion Aynaud از فرانسه بود





من ار اون آسمون آبی میخوام….

4 11 2009

از این ترانه سی مین غ ا نم خیلی خوشم میاد، رو این اساس گفتم با دوستای گلم گوش کنم که اینجوری لذتش بیشتره

تصور کنین تو یه خونه ای با دکوراسیون سنتی هستین که دیوارش هم نقاشی های مینیاتوری تزئین شده و یه استکان چای لبریز کنارتونه، توجه کنید که حتما استکان چای شبیه عکس زیر باشه

http://iranianmalezi.com/images/stories/1/t3t.jpg

من از اون آسمون آبی میخوام
من از اون شبهای مهتابی میخوام
دلم از خاطره های بد جدا
من از اون وقتها یه بیتابی میخوام

من میخوام یه دسته گل به آب بدم
آرزوهامو به یک حباب بدم
سیبی از شاخهء حسرت بچینم
بندازم رو آسمون و تاب بدم
گل ایوون بهاره دل من
یه بیابون لاله زار دل من

من از اون آسمون آبی میخوام
من از اون شبهای مهتابی میخوام
دلم از خاطره های بد جدا
من از اون وقتها یه بیتابی میخوام

مث یک دسته گل اقاقیا
دلم آواز می کنه بیا بیا
تو میری پشت علفها گم میشی
من میمونم و گل اقاقیا

گل ایوون بهاره دل من
یه بیابون لاله زار دل من
گل ایوون بهاره دل من
یه بیابون لاله زار دل من





سفری به م لا کا

27 10 2009

شنبه صبح حول و حوش 10 بود که راه افتادیم سمت ملاکا … من و همسری عاشق این شهریم، شبهای زنده و در حین حال آرومی داره

بین راه ناهارمون رو خوردیم و حول و حوش 2 رسیدیم به متلمون… یه استراحت کوچولو … چای… پیش به سوی ملاکا گردی

مغازه های کوچولو … معبد های چینی و هندو… برج ساعت…

رستوران دهکده غذا که فکر میکنم 20-30  رستوران کوچیک اونجا بود … بعد از یه ساعتی پیاده روی تو هوای گرم نوشیدنی خـــنـــــک حسابی چسبید، جاش قشنگ بود تصمیم گرفتیم برا شام بریم اونجا …. عروس و دومادی که دارن تو شهر عکس میگیرن بازم مثل همیشه عروس یه آرایش خیلی ساده داره

کلی تو شاپها گشتیم … تو یکی از کوچه ها هم  بازار شبانه راه انداختن … هر کسی رو یه میز بساطش رو پهن کرده بود …  یه وقت به خودمون اومدیم که هم خیلی گرسنه بودیم هم پاهامون حسابی درد گرفته بود… پس دوباره پیش به سوی دهکده غذا

اکثر غذاها دریایی و یا گیاهی بودن که متاسفانه همسری دوست نداره … در حال نگاه کردن منوی یکی از این رستورانا بودیم که دیدم یه مار سرخ شده تو یه بشقاب …. واییییییی …. خیلی وحشتناکه… البته شنیدم خیلی خوشمزه اس اما چندش اوره به نظرم …. در نهایت همون فست فودها رو ترجیح دادیم

بعد از شام هم گشتی کنار رودخونه  قشنگ ملاکا زدیم و نوشیدنی سرو کردیم… کشتی بزرگی که موزه اس  با نورپردازی که شده قشنگی خاصی تو شب داره …هندیا فشن شو راه انداختن … چند تا دختر هندی با لباسای مخصوص خودشون و از اون جینگیلی مستون ها به موهاشون زدن اما خوب ما دیگه به اخر مراسم رسیدیم …  تو شب قشنگ و اروم، نشستن کنار برج ساعت و دوچرخه هایی که با گل و چراغ رنگی تزیین شدن و یه موزیک هم در حال پخشه … همسری شیطونی که هی میگه مریمی بیا بریم سوار دوچرخه شیم… خیلی جالبه این دوچرخه ها… کلی باید رکاب زد که هم مسافری که سوار کرده شهرو ببینه هم چراغایی که به دوچرخه زده روشن شه

پاهام خیلی درد میکنه، میخوابم …همسری هم در حال نت گردی آخر شب…

بعد از خوردن صبونه بار وبنه مون رو جمع کردیم و پیش به سوی خونه … عروسی که دیروز دیده بودیم امروز هم دیدیمشون جالب این بود که کنار یه رستوران چند تا صندلی چیده بودن و عروس هم دقیقا با همون مددلی که دیروز دیده بودیم اونجا بود یعنی هیچ تغییری تو لباس و ارایشش نداده بود، چرا؟؟؟ یعنی دیشب با همون ارایش و لباس خوابید که تغییری نکرده  ابله

هوا خوبه … جاده های روستایی با خونه های ییلاقی و قشنگ… یه جا رو اشتباه پیچیدیم خیابون دقیقا کنار یه دریاس ، بندر ملاکا… یه 2 -3 دقیقه ای وامیستیم… دوباره به مسیرمون برمیگردیم … همه جا سبزه ســـبزه… دکه های کوچیک کنار خیابون که غذاهای مالایی یا میوه میفروشن، از یکی از این دکه ها رامبوتان میخریم

رامبوتان

http://blog.baliwww.com/images/fruit_rambutan.jpg

به پورت دیکسون که رسیدیم ناهارمون رو میخوریم … حول و حوش 2/5 میرسیم خونه… دوش میگیرم و یه ساعتی استراحت میکنم… چای و میوه… بازم شـــاپ گردی

نمیدونم چه جوری وقتی برگشتیم ایران باید دوری این شاپها رو تحمل کنم