روزانه

25 11 2009

روزای هفته تند و تند میگذرن و به آخر هفته میرسن… ما هم که انگار همش زندونی هستیم….شنبه یکی از دوستا تماس گرفتن و با هم رفتیم کی ال، شبهای کی ال خیلی پر شور و نشاطه

بعد از گشتی تو شهر تصمیم گرفتیم بریم سایبرجایا…یه رستوران جدیدی کشفیده بودیم که رفتیم اونجا … اینجا اب هویج بستنی من تا بحال تو رستورانای غیر ایرانی ندیدم….دیگه طرز تهیه هویج بستنی رو بهشون دادیم و منتظر شدیم تا ببینیم چی به عمل میارن….بد نبود، خوب از هیچی بهتر بود

یه چند نفری هم بساط لباس و صندل و از این جینگولی ها پهن کرده بودن … که طبق عادت زنانه ما هم ازاین بساط دیدن نمودیم و … حول و حوش 2:30 صبح بود که برگشتیم خونه….من که چشامو به زور باز نگه داشته بودم

شده تا حالا با یکی باشید که همش احساس مفید بودن بکنین؟…. این دوستامون خیلی ادمای مثبت و خوبین و وقتی باهاشون هستیم احساس نمیکنیم که زمانمون رو داریم پوچ و الکی میگذرونیم…. مثلا اگه خدای نکرده یه وقت مجبور باشم  که یه نفر رفتار و اخلاقش یه جوری باشه و همش دنبال خاله زنک بازیه حتی اگه برا 1 ساعت هم باهاش باشم  دچار عذاب وجدان میشم که چرا دارم به این جور حرفا گوش میدم و کی تموم میشه تا از دست این حرفا خلاص شم

یکشنبه هم گشتی تو پوترا زدیم و از اونجا که از وقتی برا مسابقه جام جهانی اسکی رفتیم همسری شیطون همش میگه منم میخوام برم یاد بگیرم….رو این اساس رفتیم همون محلی که مسابقه برگزار شد….یه مربی ایرلندی بود که یه صحبتهایی کردیمو حالا قراره همسرجان برن اسکی کنن و من هم فقط ازشون فیلم و عکس بگیرم…. نه اینکه از اب بترسما نهههههه همینجوری از این ورزشای ابی خوشم نمیاد

عصر هم رفتیم یه توپ سو*ئیسی گرفتیم که دیگه اتاق فیتنسمون لوازمش تکمیل باشه…. نه که ما خیلی اهل ورزشیم رو این اساس باید حتما تمام لوازم ورزشی رو تو خونه داشته باشیم……..چیه چرا میخندین به هیکلمون نمیاد ورزشی باشیم؟؟؟ ابرو

شب هم من و همسری رفتیم کی ال …. اگه یه وقت اومدین خونمون و ما نبودیم، نگران نشین یا پوتراییم یا کی ال نیشخند

امروز تو یه وبلاگی بود که دیدم با نون تست پیتزا درست کردن ، گفتم برا شب درستش کنم ببینم چه جوریه… همسری عاشق تنوع غذاس…گاهی اوقات واقعا کم میارم که چی درست کنمI don't know - New!

هوا خیلی خنک شده خیلیییییییی…..

امروز این خبر رو خوندم: صد میلیون تومان هزینه اصلاح لباس باز یگران سر یال لا*ست….این یعنی چی؟ اونا که فیلمو ساختن اینقد برا لباس خرج نکردن، اونوقت ….

100 میلیون هزینه فقط برا اینکه طرف اگه استینش بلند نیست براش استین بزارن یا اگه یقه اش تا رو خرخره اش نیس درستش کنن؟سبز خوب یهو بیان براشون چادر بزارن دیگه!!! کاسه داغ تر از آش که میگن همینه!

واقعا مشکل ما اینه؟؟؟ دین و اس لامی که بخواد با دیدن یه استین کوتاه و یقه باز اونم از تلویزیون دیدن به خطر بیفته که….

نمیدونم چرا تازگیا دلم نی نی میخواد اما عقلم میگه نههههه…متفکر

بهتره عنوانمو از روزانه به پراکنده تغییر بدم ….خیلی پراکنده نوشتم نه!

راستی 22 نوامبر یک سالگی وبلاگم بود، روزگار حواس نمیذاره که….وبلاگم تولدت مبارکککک.هورا…ایشاله 120 ساله شی زبان





بوی کریسمس

17 11 2009

سلام دوستای گلم

خوبین…خوشین

بله کریسمس هم داره یواش یواش میاد و همه به تکاپو و بدو و برقص افتادن…

مالزی رو به خاطر تنوع زیادش تو جشنا و شادیها دوست دارم…بر عکس مملکت گل و بلبلمون که به هر بهانه ای میخوان عزاداری و گریه زاری کنن اینجا برا جشن و شادی بهانه جور میکنن

امسال از همین حالا به پیشواز کریسمس رفتن…درخت کریسمس، توپهای رنگی، پاپا نوئل  …خلاصه مه  خورشید فلک دست هم دادن تا مردم دلشون باز شه cheerleader.gif : 60 par 44 pixels.

پاویلیون که حسابی خوشگل و جینگولی کرده…چند تا گوزن که با لامپای کوچولو درست شده و درختای کریسمس بزرگ ، کالسکه بابا نوئل با گوزنهایی که رو زمین به سمت بالا میرن… فکر میکنم امسال مراسمشون باشکوه تر باشه آخه پارسال اینقد زود شروع نکرده بودن

همسری یه عادت بدی که داره اینه که اصلا پی خرید واسه خودش نیست و اگه من براش چیزی نخرم خودشم نمیخره…تازه وقت خرید هم باید تنها باشم چون اگه همسری باهام باشه میگه نه نمیخوام، نه نمیخوام…خلاصه برنامه ای داریم با هم…تا که چند روز پیش با داد و بیداد افتخار دادن که بریم براشون خرید not worthy

جمعه عصر رفتیم بوکیت بینتانگ و کلی شاپها رو گشتیم … ولی چیزی که باب دل همسر جان باشه نداشتن و قرار شد که فرداش بریم جای دیگه بلکه مقبول افتد… من از بوکیت یه صندل خریدم…

شنبه صبح اول رفتیم پوترا که نکنه برنامه ای جام جهانی ای نیمه جهانی چیزی باشه و خدای نکرده ما نباشیم که بدون ما عمــراا برنامه ها رو شروع نمیکنن انصافا ما که اینقد به پوترا ارادت داریم و حداقل هفته ای یه بار میریم باید برا یاد بود هم که شده یکی از میدونا یا اون پل قشنگا رو به نام ما کنن، بد میگم بگین بد میگم!cuckoo.gif : 29 par 18 pixels. خلاصه یه گشتی تو پوترا زدیمو دیدیم که ظاهرا نمایشگاه گل ارکیده اس …به سرعت برق خودمونو رسوندیم که مبادا برنامه هاشون کنسل شه …. فکر میکنم حدود 10 تا از این چادرا زده بودن و هر کسی هم به اصطلاح یه غرفه داشت ..همینجور داشتیم به بقیه افتخار میدادیم که یهو بارون شروع شد…بارونای اینجام که وحشتناک … خلاصه از اونا اصرار که نرید و دلمون براتون تنگ میشه دروغگو

یه رستورانی رو تازگیا کشفیدیم که مالاییه و جاش قشنگ و تمیزه  قبلا چندباری رفتیم فقط ابمیوه ای چیزی خوردیم …گفتیم شاید ناهار هم داشته باشن خلاصه رفتیم و دیدیم بله غذا حاضر است… غذایی که من برداشتم مزه اش هم تند بود هم شیرین اما بد نبود

بعد از ناهار رفتیم سمت جاسکو…(برا ممبرا 15% اف گذاشتن، بدویید) و کلی گشتیمو بلاخره همسرجان حسابی سورپرایزمون کردن  شلوار و شلوارک و صندل ابتیاع نمودن جناب همسر و منم یه شلوار خریدم

بس که گشتیم من که پاهام حسابی درد گرفته بود…حول و حوش 6 عصر بود که شاممون رو خوردیم( الان چند ماهی میشه که برای نجات بدنمون از این اضافه وزن شاممون رو زود میخوریم و بعد از شام هم یه ربع، بیست دقیقه ای پیاده روی میکنیم) و مشغول نت گردی که دیدم چشای همسری برق میزنه و میگه مریم بریم کی ال؟ dancing منم که همیشه اماده گردش، سه سوته لباس پوشیدم و بالا سر همسری که هی پاشو دیگه… خلاصه چون شب قبلش فقط تونستیم بوکیت بریم و نشد که به جاهای دیگه سر بزنیم رو این اساس اگه امشب(شنبه) نمیرفتیم همه از ما دلخور میشدن ( مریم توهم زده) … رفتیم پاویلون و کلی گشتیم و بعدش هم اون لابی معروف (اسمشو یادم رفته) کلی کی ال گردی دیگه دیدیم داریم از گرسنگی هلاک میشیم تصمیم گرفتیم فست فود نخوریم و یه رستورانیه که تازه افتتاح شده… به به همه غذاهاش از نوع چینی و عجیب غریب بودنسبز در نهایت رفتیم یه رستوران پاکستانی … یکی از دوستای همسری میگفت رفته از این رستورانای غذای دریایی و قورباغه خورده و میگفت خیلی خوشمزه بودspeechless.gif : 22 par 24 pixels. … تصور خوردن قورباغه برام وحشتناکه

یکشنبه هم با حمیده جون  همسرشون رفتیم گلد کاست تا از نزدیک مطمئن بشیم طبق تاریخی که گفتن افتتاح میشه یا نه؟ بله از دسامبر 2009 افتاد به جون 2010 یه گشتی تو اون قسمت بازارچه زدیمو و من و حمیده یه دمپایی نانازی و همسری جونم یه کلاه بامزه خرید

ناهارمون رو خوردیمو حول و حوش6 یا 7 عصر بود که برگشتیم خونه… وقتی رسیدیم متوجه شدم پشت و بازوم قرمز و کمی متورم شده و میخارید. سریع به دوش گرفتم و پماد انتی ویروس مالیدم …فکر میکنم حشره ای چیزی گزیده بود…بس که مالزی جک و جونور داره

اینجا اگه یه وقت تو خونه نشستی داری چای میل میکنی و یهو یه صدای غریبی میگه پس من چی؟ اصلا نترسید ممکنه مارمولکی، گربه ای، سوسکی یا میمونی چیزی باشه…اوایل که اومده بودیم اگه حتی یه سوسکی میدیدم جیغی میکشیدم که فکر میکنم تا 700کیلومتری هم میشنیدن…اما الااان  بزنم به تخته  رنگ و روم وا شدهزبان یه اسپری میزنم روش و بعد همسری رو صدا میکنم و با دستمالی میندازدشون بیرون…. یه خاطره دیگه هم با این جک و جونورای اینجا بگم… بازم همون اوایل اومدنمون یه روز رفتم تو اتاق کنار در ورودی که به عنوان انباری ازش استفاده میکنیم نمیدونم میخواستم مرتبش کنم یا چیزی از اونجا بردارم، خلاصه هنوز یکی دو قدم نرفته بودم که احساس کردم یکی داره نگام میکنه سرمو اوردم بالا دیدم بـــه 6 تا چشم داره منو برانداز میکنه… 2 تا بچه گربه همراه مادر عزیزتر از جانشان تو جعبه تلویزیون جا خوش کردن… بدو اومدم بیرون و درو بستم تا همسری که اومد با همون جعبه بردشون بیرون… یکی دو ساعت بعد جناب گربه پدر تشریف اوردن و جلو چشم ما یه راست رفت تو همون انباریه وقتی دید چیزی نیست برگشت بیرون دقیقا اومد کنار مبلی که همسری روش نشسته بود و با یه حالی میو زاری می زد… همسری انداختش بیرون و درو بست ( ما گاهی اوقات در ورودی رو حدود 10 سانتی باز میذاشتیم فکر میکنم از اونجا اومدن تو خونه) هنوز نیمساعت نشده بود که دیدم یه چیزی از پنجره اشپزخونه اومد تو … بله اقای پدر دست بردار نبودن … همسری هم در انبارو بازش کرد و گذاشت گربه هه بره تو یه چند دقیقه ای اونجا موند و دید واقعا از زن و بچه اش خبری نیست اومد بیرون و دوباره میو میو کنان… همسری رفت بیرون تا گربه پدر رو پیش زن و بچه اش ببره که متاسفانه انگار یکی گربه ها رو با جعبه برده بود… خلاصه برنامه ای داشتیم ما با این خونواده گربه… پنجره اشپزخونه رو هم از اون روز بستیم ولی تا 2-3 روز این گربه تو راهرو بود و زن و بچه شو صدا میزد……اینم انشای من از زندگی مسالمت امیز مالزی با حیوونا

***

انقد این روزا سرمون شلوغه که وبلاگ نازنینم رو هول هولی اپ میکنم…زمان خــــیـــــــلی سریع میگذره…گاهی اوقات واقعا دادم در میاد که ای خدا یه کاری کن امروز یه کم دیرتر تموم شه…با اینکه صبحا زود بیدار میشم با این حال تاچشم بهم میزنم شب شده و کلی از کارایی که باید انجام بدم مونده

فرس گذاشتم که تا قبل برگشتمون کارام رو به طور کامل و خوب انجام بدم ولی اینجا نمیدونم به خاطر موقعیت جغرافیایی اشه یا هواشه یا نمیدونم من سرم شلوغه، زمان برام چشم به هم زدنی میگذره….نمیخوام این روزا زود تموم شن

حالا میون این همه کار خواهرای همسری هم میخوان بیان… البته من خواهرای همسری رو دوستشون دارم و از طرفی هم خیلی خوشحالم که میان و دوباره شاپگردیا شروع میشه(نه که همش تو خونه زندونی ام رو این اساس)…اولش قرار بود فقط همسراشون بیان …بعد خواهر شوهر عزیزم به همسرش میگه خوب ببین اگه شما تنها برید مریم سختش میشه پس ما هم میایم…یه هفته بعد،خواهرشوهر(در حالی که یه دستمال به سرش بسته و میگرنشون اوت کرده) به شوهرش میگه: ببین اگه هر دومون بریم بچه ها از درسشون میمونن پس شما بمون من میرم به داداشم سر بزنم… همه این حرفا و کلی دیالوگ دیگه رو من و همسری اماده کردیم تا وقتی خواهرا اومدن سر به سرشون بذاریم… (مراسم مهمون کشون داریم ما شیطان) کشون با ضمه

حالا من  حسابی خوش خوشانمه اما این همسری بیچاره میگه: ای خدا بازم شما میخواید تنها بیاید و حرفای زنونه و برنامه های زنونه راه بندازین، پس من چی کار کنم؟منتظر

از امروز هم شروع کردم به خونه تکونی… وای وقتی بوی مواد شوینده استشمام میکنم تا نیم ساعت باید عطسه کنم…نمیدونم این دیگه چه جورشه

همسری وقتی پست قبل رو خوند میگه مریم این پستت یه جوریه،عین خبرهای ورزشی شدهخنثی

خیلی قاطی پاتی نوشتم نه؟ شرمنده

پ.ن: این عکسه گلد کاسته

http://4.bp.blogspot.com/_AsY9xYP-KF8/SUN3qnkYNII/AAAAAAAAATY/0R1L1UeZY2s/s400/master+plan.jpg





جام جهانی اسکی روی آب

9 11 2009

هفته قبل از نمایندگی دوربین خدا بیامرزمون تماس گرفتن که چون لنز دوربینتون سوخت و هزینه اش زیاده درستش نمیکنیم(پس  کجای دوربین گارانتی داره؟عصبانی)… رو این اساس جمعه عصر باتفاق حمیده جون و همسرشون رفتیم یه دوربین دیگه خریدیم و یه گشتی تو کی ال زدیم و بعد شام هم برگشتیم خونه

http://iranianmalezi.com/images/stories/1/ws3.jpg

شنبه حول و حوش 11 بود که رفتیم پوترا… دومین روز مسابقات جام جهانی اسکی روی اب بود… خیلی هیجان انگیز بود من که تا به حال مسابقات اسکی روی اب رو از نزدیک ندیده بودم…. تصور کنین بهترین های اسکی دنیا اونجا بودن… اسکی مارپیچ، پرش و شرت برد… همیشه فکر میکردم وقتی که تو پرش اسکی  میپرن دیگه نهایتش 4-5 متره اما الان متوجه شدم که نهههه حداقلش 40 متره!!!

خیلی باید بدن قوی و ورزیده ای داشت تا این ورزش رو انجام داد… وقتی که قایق با سرعت رد میشه ورزشکار در اسکی مارپیچ باید به خودش پیچ و تاب بده و ازاون نقاطی که مشخص شده بگذره و یا تو شرت برد خیلی ماهرانه در عین حال که باید تعادلش رو، رو اب اونم با یه پا حفظ کنه باید حرکات نمایشی مثل چرخش  پرش هم اجرا کنه که واقعا سخته، تو پرش هم وقتی نزدیک به سکو میشن باید سرعت بگیرن و به سمت سکو برن و تا میتونن بیشترین پرش رو داشته باشن… تجربه جالب و فوق العاده ای بود

25 نفر لیدی و 36 نفر هم مرد بودن البته روز دوم … من و همسری که نمیتونیم یه جا بیشتر از 2 ساغت بمونیم از صبح تا عصر اونجا بودیم و خیلی خوش گذشت

هوا وحشتناک افتابی و گرم بود و با وجود اینکه هم ضد افتاب زده بودم و هم کلاه گذاشتم اما حسابی سوختم …برا ناهار هم پیتزا گرفتیم و چون من عاشق غذای تندم با کلی سس فلفلی نوش جون کردم… فلفل خوردن همانا و صورتم به طرز وحشتناکی قرمز شدن و سوزش همانا…

http://www.waterskiandwakeboardworldcup.com/wp-content/uploads/2009/11/PX-Freddy-air.jpg

وقتی رسیدیم خونه کلی صورتمو شستم و کرم زدم و خلاصه کلی بلا به سر این صورت بیچاره در اوردم تا از سرخی اش کم شد…شب هم رفتیم خونه حمیده جون و قرار شد فردا با هم بریم برا مسابقه فینال

روز دوشنبه مسابقه فینال بود و برنده نهایی مشخص میشدن… حول و حوش 11 رفتیم دنبال حمیده جون و همسرشون و با هم رفتیم پوترا… برنامه شروع شده بود و اسکی مارپیچ لیدی ها بود… بر خلاف ایران که همیشه مردا اول اجرا میکنن بعد خانمها اینجا اول خانم ها و بعد مردا

1Karen Truelove

وقتی خواستیم بریم ناهار بخوریم نفر اول اسکی مارپیچ خانمها رو دیدیم که عکسی هم باهاش گرفتیم  Karen Truelove  از امریکا و 35 سالش بود که سال 2005 هم مقام اورده بود… خیلی گرم و صمیمی باهامون عکس گرفت و اصلا هم ایش و یش نکرد برخلاف ورزشکارای ایران

(یه انتقاد کوچولو: قبل از شروع دور بعدی مسابقه یه خواننده مالایی اومد و کمی استعدادش را به نمایش گذاشت…نمیدونم چرا با اینکه مهمون اینترنشنال داشتن با زبان دلنشین و شیوای مالایی اواز خوندخمیازه جز مالایی ها هم کسی به خواننده هه توجه نمیکرد با این حال دست بردار نبودن و هی در فشانی میکردن خنثی )

بعد از اسکی مارپیچ خانها نوبت به مردا رسید که Nick Parsons از امریکا و 34 ساله مقام اورد…متاسفانه اسم نفر اول اسکی شرت برد خانها رو فراموش کردم، Aliaksei Zharnosek نفر اول شرت برد مردها  29 ساله  از بلاروس بود. و نفر لول پرش اسکی خانم ها June Fladborg از دانمارک و 32 سالش بود و فکر میکنم رکوردشون هم 48 متر بود

2Freddy Krueger

نفر اول مردها هم Freddy Krueger از امریکا و 28 سالش بود که رکوردشون هم………حدس بزنید……… 69 متــــــر بود (دقیقا قیافم عین این ایکونه شده بود اون لحظه)…. من وقتی پرش نفر اول خانمها رو دیدم خیلی تعجب کردم گفتم دیگه بیشتر از ایشون کسی نمیتونه بپره اما وقتی رکورد 69 متر رو دیدم خیلی خیلی برام عجیب و جالب بود… Mark Lane  هم رکوردش خوب بود اما با یه کمی بد شانسی اورد و دو تا از پرش ها رو خراب کرد با این حال نفر سوم شد.وقتی رفتیم باهاش عکس بگیریم همسری فکر کرد Freddy Krueger نفر اول هست و بهشون گفت رکورد 69 عالی بود و….که بنده خدا میگه نه من رکوردم 63 و نفر سومم که ما هم با اینخجالت قیافه ازش خدا حافظی کردیم

بعد از اتمام مسابقه نوبت به اهدای لوح رسید… برام خیلی جالب بود که با یه صندل یا دمپایی از این مدل انگشتیا و یا Marion Mathieu از فرانسه که نفر دوم پرش شده بود با یه شلوار نخی راه راه ابی و سفید اومده بود ….

وقتی جوایز رو دادن رفتیم و باهاشون عکس انداختیم… خیلی ادمای گرم و صمیمی بودن… هرچه قدر هم باهاشون عکس میگرفتی و از سر و کولشون بالا میرفتی بازم یه لبخندی رو لبشون بود و اشوه کرشمه نمی اومدن…

مراسم عکس گیرون که تموم شده بود و ورزشکارا هم داشتن میرفتن هتل… با این حال بازم دلم میخواست بمونم و تموم نشه … خیلی هیجان انگیز و دیدنی بود من بس که بلند حرف زدم و جیغ کشیدم ته گلو درد گرفت اخه تو خونه همش اروم صحبت میمنیم یه وقت که همچین شرایطی پیش میاد گلو درد میگیرم

عکسای فینال رو میتونید از اینجا ببینین

عکسای روز دوم رو هم از اینجا

پی نوشت: نفر اول شرت برد خانمها همMarion Aynaud از فرانسه بود