سلام دوستای گلم
خوبین…خوشین
بله کریسمس هم داره یواش یواش میاد و همه به تکاپو و بدو و برقص افتادن…
مالزی رو به خاطر تنوع زیادش تو جشنا و شادیها دوست دارم…بر عکس مملکت گل و بلبلمون که به هر بهانه ای میخوان عزاداری و گریه زاری کنن اینجا برا جشن و شادی بهانه جور میکنن
امسال از همین حالا به پیشواز کریسمس رفتن…درخت کریسمس، توپهای رنگی، پاپا نوئل …خلاصه مه خورشید فلک دست هم دادن تا مردم دلشون باز شه 
پاویلیون که حسابی خوشگل و جینگولی کرده…چند تا گوزن که با لامپای کوچولو درست شده و درختای کریسمس بزرگ ، کالسکه بابا نوئل با گوزنهایی که رو زمین به سمت بالا میرن… فکر میکنم امسال مراسمشون باشکوه تر باشه آخه پارسال اینقد زود شروع نکرده بودن
همسری یه عادت بدی که داره اینه که اصلا پی خرید واسه خودش نیست و اگه من براش چیزی نخرم خودشم نمیخره…تازه وقت خرید هم باید تنها باشم چون اگه همسری باهام باشه میگه نه نمیخوام، نه نمیخوام…خلاصه برنامه ای داریم با هم…تا که چند روز پیش با داد و بیداد افتخار دادن که بریم براشون خرید 
جمعه عصر رفتیم بوکیت بینتانگ و کلی شاپها رو گشتیم … ولی چیزی که باب دل همسر جان باشه نداشتن و قرار شد که فرداش بریم جای دیگه بلکه مقبول افتد… من از بوکیت یه صندل خریدم…

شنبه صبح اول رفتیم پوترا که نکنه برنامه ای جام جهانی ای نیمه جهانی چیزی باشه و خدای نکرده ما نباشیم که بدون ما عمــراا برنامه ها رو شروع نمیکنن انصافا ما که اینقد به پوترا ارادت داریم و حداقل هفته ای یه بار میریم باید برا یاد بود هم که شده یکی از میدونا یا اون پل قشنگا رو به نام ما کنن، بد میگم بگین بد میگم!
خلاصه یه گشتی تو پوترا زدیمو دیدیم که ظاهرا نمایشگاه گل ارکیده اس …به سرعت برق خودمونو رسوندیم که مبادا برنامه هاشون کنسل شه …. فکر میکنم حدود 10 تا از این چادرا زده بودن و هر کسی هم به اصطلاح یه غرفه داشت ..همینجور داشتیم به بقیه افتخار میدادیم که یهو بارون شروع شد…بارونای اینجام که وحشتناک … خلاصه از اونا اصرار که نرید و دلمون براتون تنگ میشه 
یه رستورانی رو تازگیا کشفیدیم که مالاییه و جاش قشنگ و تمیزه قبلا چندباری رفتیم فقط ابمیوه ای چیزی خوردیم …گفتیم شاید ناهار هم داشته باشن خلاصه رفتیم و دیدیم بله غذا حاضر است… غذایی که من برداشتم مزه اش هم تند بود هم شیرین اما بد نبود
بعد از ناهار رفتیم سمت جاسکو…(برا ممبرا 15% اف گذاشتن، بدویید) و کلی گشتیمو بلاخره همسرجان حسابی سورپرایزمون کردن شلوار و شلوارک و صندل ابتیاع نمودن جناب همسر و منم یه شلوار خریدم
بس که گشتیم من که پاهام حسابی درد گرفته بود…حول و حوش 6 عصر بود که شاممون رو خوردیم( الان چند ماهی میشه که برای نجات بدنمون از این اضافه وزن شاممون رو زود میخوریم و بعد از شام هم یه ربع، بیست دقیقه ای پیاده روی میکنیم) و مشغول نت گردی که دیدم چشای همسری برق میزنه و میگه مریم بریم کی ال؟
منم که همیشه اماده گردش، سه سوته لباس پوشیدم و بالا سر همسری که هی پاشو دیگه… خلاصه چون شب قبلش فقط تونستیم بوکیت بریم و نشد که به جاهای دیگه سر بزنیم رو این اساس اگه امشب(شنبه) نمیرفتیم همه از ما دلخور میشدن ( مریم توهم زده) … رفتیم پاویلون و کلی گشتیم و بعدش هم اون لابی معروف (اسمشو یادم رفته) کلی کی ال گردی دیگه دیدیم داریم از گرسنگی هلاک میشیم تصمیم گرفتیم فست فود نخوریم و یه رستورانیه که تازه افتتاح شده… به به همه غذاهاش از نوع چینی و عجیب غریب بودن
در نهایت رفتیم یه رستوران پاکستانی … یکی از دوستای همسری میگفت رفته از این رستورانای غذای دریایی و قورباغه خورده و میگفت خیلی خوشمزه بود
… تصور خوردن قورباغه برام وحشتناکه
یکشنبه هم با حمیده جون همسرشون رفتیم گلد کاست تا از نزدیک مطمئن بشیم طبق تاریخی که گفتن افتتاح میشه یا نه؟ بله از دسامبر 2009 افتاد به جون 2010 یه گشتی تو اون قسمت بازارچه زدیمو و من و حمیده یه دمپایی نانازی و همسری جونم یه کلاه بامزه خرید
ناهارمون رو خوردیمو حول و حوش6 یا 7 عصر بود که برگشتیم خونه… وقتی رسیدیم متوجه شدم پشت و بازوم قرمز و کمی متورم شده و میخارید. سریع به دوش گرفتم و پماد انتی ویروس مالیدم …فکر میکنم حشره ای چیزی گزیده بود…بس که مالزی جک و جونور داره
اینجا اگه یه وقت تو خونه نشستی داری چای میل میکنی و یهو یه صدای غریبی میگه پس من چی؟ اصلا نترسید ممکنه مارمولکی، گربه ای، سوسکی یا میمونی چیزی باشه…اوایل که اومده بودیم اگه حتی یه سوسکی میدیدم جیغی میکشیدم که فکر میکنم تا 700کیلومتری هم میشنیدن…اما الااان بزنم به تخته رنگ و روم وا شده
یه اسپری میزنم روش و بعد همسری رو صدا میکنم و با دستمالی میندازدشون بیرون…. یه خاطره دیگه هم با این جک و جونورای اینجا بگم… بازم همون اوایل اومدنمون یه روز رفتم تو اتاق کنار در ورودی که به عنوان انباری ازش استفاده میکنیم نمیدونم میخواستم مرتبش کنم یا چیزی از اونجا بردارم، خلاصه هنوز یکی دو قدم نرفته بودم که احساس کردم یکی داره نگام میکنه
سرمو اوردم بالا دیدم بـــه 6 تا چشم داره منو برانداز میکنه… 2 تا بچه گربه همراه مادر عزیزتر از جانشان تو جعبه تلویزیون جا خوش کردن… بدو اومدم بیرون و درو بستم تا همسری که اومد با همون جعبه بردشون بیرون… یکی دو ساعت بعد جناب گربه پدر تشریف اوردن و جلو چشم ما یه راست رفت تو همون انباریه وقتی دید چیزی نیست برگشت بیرون دقیقا اومد کنار مبلی که همسری روش نشسته بود و با یه حالی میو زاری می زد… همسری انداختش بیرون و درو بست ( ما گاهی اوقات در ورودی رو حدود 10 سانتی باز میذاشتیم فکر میکنم از اونجا اومدن تو خونه) هنوز نیمساعت نشده بود که دیدم یه چیزی از پنجره اشپزخونه اومد تو … بله اقای پدر دست بردار نبودن … همسری هم در انبارو بازش کرد و گذاشت گربه هه بره تو یه چند دقیقه ای اونجا موند و دید واقعا از زن و بچه اش خبری نیست اومد بیرون و دوباره میو میو کنان… همسری رفت بیرون تا گربه پدر رو پیش زن و بچه اش ببره که متاسفانه انگار یکی گربه ها رو با جعبه برده بود… خلاصه برنامه ای داشتیم ما با این خونواده گربه… پنجره اشپزخونه رو هم از اون روز بستیم ولی تا 2-3 روز این گربه تو راهرو بود و زن و بچه شو صدا میزد……اینم انشای من از زندگی مسالمت امیز مالزی با حیوونا
***
انقد این روزا سرمون شلوغه که وبلاگ نازنینم رو هول هولی اپ میکنم…زمان خــــیـــــــلی سریع میگذره…گاهی اوقات واقعا دادم در میاد که ای خدا یه کاری کن امروز یه کم دیرتر تموم شه…با اینکه صبحا زود بیدار میشم با این حال تاچشم بهم میزنم شب شده و کلی از کارایی که باید انجام بدم مونده
فرس گذاشتم که تا قبل برگشتمون کارام رو به طور کامل و خوب انجام بدم ولی اینجا نمیدونم به خاطر موقعیت جغرافیایی اشه یا هواشه یا نمیدونم من سرم شلوغه، زمان برام چشم به هم زدنی میگذره….نمیخوام این روزا زود تموم شن
حالا میون این همه کار خواهرای همسری هم میخوان بیان… البته من خواهرای همسری رو دوستشون دارم و از طرفی هم خیلی خوشحالم که میان و دوباره شاپگردیا شروع میشه(نه که همش تو خونه زندونی ام رو این اساس)…اولش قرار بود فقط همسراشون بیان …بعد خواهر شوهر عزیزم به همسرش میگه خوب ببین اگه شما تنها برید مریم سختش میشه پس ما هم میایم…یه هفته بعد،خواهرشوهر(در حالی که یه دستمال به سرش بسته و میگرنشون اوت کرده) به شوهرش میگه: ببین اگه هر دومون بریم بچه ها از درسشون میمونن پس شما بمون من میرم به داداشم سر بزنم… همه این حرفا و کلی دیالوگ دیگه رو من و همسری اماده کردیم تا وقتی خواهرا اومدن سر به سرشون بذاریم… (مراسم مهمون کشون داریم ما
) کشون با ضمه
حالا من حسابی خوش خوشانمه اما این همسری بیچاره میگه: ای خدا بازم شما میخواید تنها بیاید و حرفای زنونه و برنامه های زنونه راه بندازین، پس من چی کار کنم؟
از امروز هم شروع کردم به خونه تکونی… وای وقتی بوی مواد شوینده استشمام میکنم تا نیم ساعت باید عطسه کنم…نمیدونم این دیگه چه جورشه
همسری وقتی پست قبل رو خوند میگه مریم این پستت یه جوریه،عین خبرهای ورزشی شده
خیلی قاطی پاتی نوشتم نه؟ شرمنده
پ.ن: این عکسه گلد کاسته
